تبليغاتX
.::يادداشت هاي يك دختر قمي::.

جمعه پانزدهم آبان 1388

بدون شرح !!

نوشته شده توسط دختر قمي در 12:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم مهر 1388

خوشبختی یا خریت ؟ مساله این است ...

برای خوشبخت بودن ،  به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

پس تا میتوانی خر باش ، تا خوش باشی ...



-----------------------------------------------------------

آزادی در ایران نزدیک به مطلق است ! دليل آن هم اينكه مي بينيد هر چه مي خواهند مي گويند و خيال شان از تعقيب راحت است!!

محمود احمدی نژاد - 88/3/24
نوشته شده توسط دختر قمي در 13:52 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم مهر 1388

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم ...

پیشاپیش بابت طولانی شدن این پست عذر میخوام !!

---------------------------------------------------------------------------------

شهريور 1375

دلهره داشتم و بي قرار بودم  ، ميترسيدم از رفتن به مدرسه ، همينطور که داشتم با مداد رنگي هام ور ميرفتم  پرسيدم :

-    مامان تو مدرسه پسرا هم هستن ؟
-     نه
-    دختراش مثه دختراي مهد مهربونن
-    آره !
-    ماماااااان ؟
-    چيه؟؟؟( با حرص بخونيد لطفا )
-    ميشه يه نقاشي بکشم ؟
-    نه ! يه ذره ياد بگير مرتب باشي ، بذار فردا که رفتي خانم معلم ميگه نقاشي بکش !
-    آخه دوس دارم ..
-    چقدر حرف ميزني .. بگير بخواب ديگه

با شنيدن اينکه پسرا توي مدرسه نيستن ترسم ريخت .. و اين ترس مربوط ميشد به يکسال قبل که وقتي براي اولين بار پامو توي مهد گذاشتم يه پسر شيطون که بعدها دوست داشتم ببينمش و خودي نشون بدم اما نشد ، با چوب به من زد ! و من هاي هاي گريه کردم و دختراي مهربون مهد حدود 10 تا ليوان آب بهم دادن تا آروم بشم اما خوب ترس زياد و اون همه آب خوردن باعث اتفاقات ضايع تري شد که باعث شد اون روز اولين و اخرين روزي باشه که  من به مهد ميرفتم ...

هرچي سعي کردم خوابم نميبرد ، ذوق پوشيدن مانتو و شلوار و کفش نو و از طرفي انتظار نقاشي کردن توي دفتر نو با مداد رنگي هاي نو خواب رو از چشام ربوده بود...
-    مامان
-    ...
-    ماماااان
-    .....
-    ماماااااااان
-    چيييييه؟؟؟؟؟؟ بگير بخواب ديگه بچه ! نميزارم فردا بري مدرسه ها !!!
-    مامان آبجي دادا کي مياد ؟
-    نميدونم
-    مامان به دفترم دست بزنه ميزنمشا ! بعدا نگي نگفتي
-    اصغر ! پاشو يه چيز به اين بگو بخوابه ، ساعت 1 نصفه شبه ( اون موقع ها چه زود نصفه شب ميشد!! )

و من با یک چشم غره از جانب بابا خوابیدم !

صبح براي اولين بار بدون غرغر از خواب پاشدم و کارامو کردمو با مامان و بابا راه افتاديم

دبستان دخترانه شاهد مريم
خانوم چاووشي مدير بود و خانم فاطمه دقيقي معلم کلاس اول " گلها "
هنوز چهره ي مهربان خانوم معلم رو يادمه وقتي روز اول شماره تلفن خونشو توي دفتر تک تک بچه ها نوشت و گفت هر وقت که دوست داشتين به من زنگ بزنين...کاري که در طول 11 سال تحصيل هيچ معلمي نکرد...

حسنا عارفي ، تنها اسميه که از بچه هاي اون مدرسه يادمه که دوست دارم بدونم الان کجاست و چي کار ميکنه ...

براي خانوم معلم دعا ميکنم ... چون هيچ وقت ، هيچ کس به اندازه اون حس دوست داشتنو به من القا نکرد ... محبتش بي دريغ بود ... خدا حفظش کنه هر جا که هست ...

ساعت خيلي زود تر از اوني که فکرشو ميکردم 10 شد و وقت رفتن به خونه بود...
يادش بخير... چقدر گريه کردم موقع رفتن ... انگار که برگشتي در کار نبود !!

رسيدم خونه با کلي ذوق و شوق پريدم بغل بابا و شروع  کردم به تعريف کردن که صداي جيغ مامان باعث شد تا از فاصله 1.85 متري بابا منو ول کنه روي زمين!!

و من توي اون وضع و اوضاع باز هم دست از سر تعريف هام بر نداشتم ...

مامان گريه ميکرد و من نقاشي بهش نشون ميدادم ! يادش بخير !

يادش بخير يک سال بعدش با ذوق و شوقي زياد از اينکه ميخوام چيزي غير از سرمشق مدرسه بنويسم  چندين روز اين اسمو تمرين ميکردم تا بالاخره 2 خرداد  توي برگه راي مامان نوشتم " آقاي سيد محمد خاتمي " ...

سال دوم دبستان بخاطر اسباب کشي از آذر به باجک مجبور بودم علي رغم ميل مامان و بابا بيام يه مدرسه نزديک تر..
دبستان بشردوست...با مديريت خانم حسيني ..زني که هيچ وقت شکست نميخوره ...کسي که اين روزها شایعه شده قرار بياد و مدير دانشگاهمون بشه ... يک مدير واقعي ...يکي از زنايي که توي تمام عمرم برام يه الگو هست... همسرش آقاي تقوايي هم نميدونم توي دانشگاه قم انگار يه کاره اي هست ...

کلاس دوم " مقداد " با خانم محمدي خيلي بد گذشت چون 5 بار در طول تحصيل غش کرد و سال سوم هم شنيديم که سکته کرده...
معلم سال سوم خانم سهرابي... کسي که هنوز که هنوزه نتونستم به خاطر تحقير کردنا و اخلاق بدش ببخشمش..
سال چهارم خانم اکبري... معلم خوش سيماي من که هنوز گاهي توي باجک ميبينمش و از احوالشون با خبرم هرچند که خيلي پير و شکسته شده اما هنوز زيباست...

سال پنجم خانم پورفرزانه که به واسطه دوستي مامان با کادر مدرسه بشر دوست رابطه با ايشون هنوز وجود داره ... 

حالا ها وقتي مديرو معاون و معلم کلاس پنجمم که الان از دوستاي صميمي مامان هستن ميان خونمون باورشون نميشه که من همون ليلام...همونطور که من اين شکستگي چهره هاي اينارو نميخوام باور کنم...

دوره ي راهنمايي بدترين و افتضاح ترين دوره ي تحصيل من در گند ترين مدرسه استان که اون موقع از لحاظ سطح علمي از سمپاد هم بالاتر بود
مدرسه راهنمايي شهيد زرين اقبال !
مدير و ناظم سال هاي اول و دوم خانم هاي زارع بودن
آدمهايي بس عوضي و افتخار ميکنم که اينجا اسمشونو بگم و داد بزنم که هنوز بعد از گذشت اين همه سال نه من و نه هيچ کدوم از بچه هاي قبل از ما و با ما ،  اونا رو حلال نکردن...
هيچ وقت يادم نميره که به خاطر يک انشا که  توش نوشته بودم من به خاتمي و گيتار علاقه دارم چه بلاهايي سر من درآوردن که معلم انشاي من گريه کرد و به من 10 داد و گفت با همه ي زيبايي نوشته ات مجبورم به اين کار ...
و اون سال اون حرکت ها و حساسيتهاي زارع و معاون پرورشيش که يادم نيست کي بود باعث شد من از همون موقع پا به سياست بذارم...
يادمه نشريه من که مقام اول استان گرفته بود توسط اينا بسته شد به خاطر اينکه از دکتر شريعتي يک شعر نوشته بودم...
يادمه وقتي در مسابقه ي پرسش مهر ، خاتمي عزيزتر از جانم يک پلاک طلا به من هديه داد به من گفتن حرومه !
يادمه ...
بي خيال ، اما اگه کسي زارع هارو ديد از جانب من بگه نه من نه هيچکدوم از بچه شهيدا که تو بين ما و اونا کلي فرق ميذاشتي حلالتون نکرديمو نميکنيم...

بهش بگين که من عکساشو ديدم اون موقع که معلم بوده و با موهاي شينيون کرده و ميني جوب سر کلاس بوده و اون سال منو تحقير ميکرد به خاطر جوراب مشکي نپوشيدن و روبنده نزدن...

سال سوم مدير عوض شد و سال خوبي بود ...سال اردوي اصفهان که فوق العاده بود .. سال شبي با مدرسه که تا صبح رقصيديم و خانم گاييني که مامان گاييني بهش ميگفتيم هيچي بهمون نگفت ...از اون سال با زهرا در ارتباطم ... با يک طلبه ازدواج کرده و فوق العاده خوشبخته...و فوق العاده هم شکر خدا پولدارن به لطف محمود !!

اول دبيرستان هم باز همون مشکلات مدرسه ي شاهد ... نگو ..نخند .. سياه بپوش ... حرف از انتخابات نزن ... تبليغ براي هاشمي نکن ...و سر اخر که گفتن سال ديگه اينجا ثبت نامت نميکنيم و من که با افتخار جيغ زدم :  آخ جوووووووون !

هنرستان حضرت زهرا ، شيطنت هاي دخترونه ، رقاصي ها ، کلاس پيچوندن ها و توي 20 متري دنبال مانتو گشتن ، سر مسابقه ي علمي و عملي کامپيوتر اون پسره که خيلي تند تند داشت برنامه مينوشتو هک کردن و تمام کداشو پاک کردن ،کودتا کردن براي از مدرسه بيرون پرت کردن مدير و معاون بي لياقت که با موفقيت انجام شد ، پنکه اي که رو سر خانم خاني افتاد و گردنشو بريد و خون همه ي کلاسو گرفت و هرکسي جيغ ميزدو گريه ميکرد و من با همه ي حساس بودن روحيه ام نمدونم چرا اون روز از اين اتفاق نميتونستم جلوي خندمو بگيرم ، اداي معلما رو در آوردن و فيلمبرداري کردن و روز آخر هديه کردن به خود معلما ، اردوي توچال و با سنجد عکس انداختن ها ، از همه مهمتر عمره ی دانش آموزی که خاطراتش بی نهایت شیرین و طولانیه  و با وجود همه ي اينها کلي افتخارات علمي و فرهنگي به دست آوردن و يک نتيجه گيري مهم براي بابا  که :" مدرسه دولتي و آزادي هاي بيشتر باعث موفقيت هاي بيشتر ميشه ..."

و حالا هم که شيطنت هاي دانشگاهي و اذيت کردن هاي مقتضي با اين سن و سال ، که چون بسياري از دوستان عزيز دانشگاه قم مشغول به تحصيل هستن و بسياري از اتيش سوزوندن هاي ما مربوط به مجاور بودن زمين چمن دانشگاه قم به دانشگاه ماست از گفتنش معذوريم ...

ديروز حراست دانشگاه احضارم کرده بود و دو تا امضا گرفت ازم !

يکي براي اينکه حرف سياسي نزنم توي دانشگاه و به مقامات کشور توهين نکنم ! ( مقامات به استثناي هاشمي و خاتمي و مير حسين و کروبي و ناطق و سيد حسن و اينا)
و يکي هم براي اينکه مثل 3 ترم گذشته وقتي استاد نيومد ،  کلاس رقص براي دانشجوها نذارم و رت و رقاصي تو دانشگاه راه نندازم !
به من ميگه اصلا به قيافت نمياد اینجوری باشی!

آخه مگه قیافم چشه ؟

به من ميگه فکر ميکردم بچه مسلمون تر از اين حرفايي ؟!

وااا ...آخه مگه گناهي کردم ؟!

به هر حال اوليو قبول کردم اما واقعا سر دومي واسادن خيلي سخته ! ( هرچند در شرايطي سر اولي واسادن سخت تر ميشه !! )

 -----------------------------------------------------------

پ.ن : این منم !!


31 شهریور 1375

نکردن یه کم اینور تر عکس بگیرن انقدر آفتاب تو چشم بچه نباشه !

به مناسبت ماه قشنگ پاییز و حال و هوای این روزهام آهنگ وبلاگ عوض شد...

نوشته شده توسط دختر قمي در 13:52 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم مهر 1388

زیبای تنها

چند روزي هست که براي فکر نکردن به بعضي مسائل خودمو مشغول کردم به کتاب خوندن و پوستر ساختن و از اين جور کارا ..هرچند خيلي اثر بخش نبوده...

کتابي که دو روزه دست گرفتم اسمش "زيباي تنها " به تاليف آقاي محمود طلوعي هست ... سرگذشت و سرنوشت غم انگيز ثريا اولين و آخرين عشق شاه...براي کساني که مثل من ، هم دوست دارن تاريخ بخونن هم يه رمان عشقي اين کتاب هر دوتا نياز و ارضا ميکنه...مخصوصا تصاوير آخر کتاب که زيبايي ثريا رو به رخ همه ميکشه ...

با خوندن اين کتاب دلم به حال ثريا خيلي سوخت و از شاه متنفر شدم !!!

يه قسمت هايي از اين کتاب خيلي برام جالب توجه بود و اون روايت ملکه ثريا از يه مهموني بالماسکه است ...

طبق تعريف ويکي پديا بالماسکه (Bal masqué) ‏ نوعي مراسم جشن است که در آن مدعوين با لباس مبدل و نقاب در آن شرکت مي‌کنند. از ويژگي‌هاي جشن بالماسکه شناخته نشدن افراد شرکت کننده در آن است.
ميهماني‌ها و مراسم بالماسکه، داراي اصالتي تاريخي در قاره اروپا است و ريشه‌هاي آن به سده‌هاي ميانه بر مي‌گردد.

يکي از شخصيت هايي هم که درباره اش صحبت شده مادام دوپمپادور است که معشوقه زيباي لوئي پانزدهم است که در زمان حيات خودش از بانفوذترين زنان فرانسه بوده و رسوايي هاي زيادي هم به بار آورده !

اين هم روايت ملکه از اين مهماني :

""مي خواستم در تالار پذيرايي جديد يک مهماني بالماسکه ترتيب بدهم ، ولي شاه با برگزاري اين مهماني در کاخ اختصاصي مخالفت نمود و پيشنهاد کرد کاخ والاحضرت اشرف براي اين کار در نظر گرفته شود.

صحنه هاي جالب اين بالماسکه هنوز در خاطرم مانده است : شاه تصميم گرفته بود در لباس شير در اين مهماني حاضر شود و من هم ميخواستم خود را به شکل مادام دوپمپادور در بياورم. 

پيش از برگزاري بالماسکه فکر شيطنت آميزي به سرم زد و يکي از خانمهايي را که براي شرکت در اين مهماني دعوت شده بود خواستم و به او گفتم : من در مجلس لباس مادام دوپمپادور را خواهم پوشيد ، من اين راز را  فقط به تو ميگويم ، مبادا در اين مورد با کسي صحبت کني !

او به من قول داد اين راز را با کسي در ميان نگذارد ، ولي من ميدانستم که کمتر زني ميتواند رازي را در خود نگاه دارد ، و اطمينان داشتم که آن زن درباري ، براي خودنمايي و خودشيريني ، اين راز را با يک يا چند تن ديگر در ميان خواهد گذاشت و آنها هم اين راز را به ديگران منتقل خواهند کرد و بسياري از مهمانان بالماسکه خواهند دانست که مادام دوپمپادور همان ملکه ثرياست !

براي شرکت در بالماسکه من دو لباس انتخاب کرده بودم . يکي همان لباس مادام دوپمپادور که تابلوهاي معروفي در همين لباس از او کشيده شده است و تقليد آن چندان دشوار نبود و ديگري لباس آهني ژاندارک قهرمان ملي و مبارز معروف فرانسه . شب قبل از مهماني يکي از زنان درباري را که تقريبا هم قد و قواره من بود را خواستم و به او گفتم : من لباس مادام دوپمپادور را براي خودم انتخاب کرده بودم ، ولي حالا تصميم را عوض کرده ام ، فکر ميکنم اين لباس بيشتر برازنده ي شما باشد ، حاضرم آن را به شما امانت بدهم .

آن خانم که زن شوخ و شنگي هم بود و خيلي بهتر از من ميتوانست در نقش مادام دوپمپادور ظاهر شود با خوشحالي لباس را از من گرفت و در بالماسکه بيش از همه جلب توجه ميکرد. من لباس آهني ژاندارک را پوشيدم  و شاه در هيبت شير در اين مجلس ظاهر شد . اين راز يعني پوشيدن لباس ژاندارک را به کسي نگفته بودم و به همين جهت تنها و منزوي در گوشه اي از سالن پذيرايي ماندم و جز دو سه نفري کسي سراغ من را نگرفت.

اما آن خانم درباري که در نقش مادام دوپمپادور ظاهر شده بود بيش از همه ي زنان حاظر در مجلس مورد توجه قرار گرفته بود و مردان از شير مجلس (شاه) تا ديگران پروانه وار به دور او ميچرخيدند و در تقاضاي رقصيدن با او نوبت گرفته بودند . همان طور که پيش بيني کرده بودم آن راز مگو  را ، اگر نه همه ، بسياري از مهمانان مجلس ميدانستند و تصور ميکردند که مادام دوپمپادور همان ملکه است .

مرداني که با مادام دوپمپادور ميرقصيدند در تملق و چاپلوسي از او با هم مسابقه گذاشته بودند و مادام دوپمپادور هم چنان  معرکه گرفته بود که گويي در دربار لوئي پانزدهم مييرقصد و معشوقه ي پادشاه معروف فرانسه است.

حتي چند نفري هم که با من رقصيدند چشمشان به مادام دوپمپادور بود و نميدانستند که با ملکه ميرقصند! در عمرم هرگز اين قدر تفريح نکرده بودم.

اما در ميانه مجلس با يک بي احتياطي لو رفتم!...

در گوشه اي تنها سيگاري روشن کردم و بر لب گذاشتم و چند ثانيه نگذشته بود که ناگهان قراگوزلوي جوان مرا شناخت و با صداي بلند گفت : 

-    ژاندارک را تماشا کنيد ! در دربار فقط عليا حضرت ملکه ثريا اين طور سيگار ميکشد..او ملکه است ...""

--------------------------------------------------------------------

پ.ن یک :  اينم از عيد فطر امسال ، مثل اينکه قرار نيست براي يه بار هم که شده حکومت و مراجع در تعيين روز فطر متحد بشن... يادمه دو يا سه سال پيش بعضي مراجع مثل آقاي صانعي که عيد اعلام کرده بودند مورد بي احترامي قرار گرفتند و برادران غيور لباس شخصي سيني هاي شربت جلوي بيت آقا رو زده بودند و  داغون کرده بودند و کلي شلوغ کاري... و اينم که از امسال ...
من نميفهمم رهبر مراجعو قبول نداره يا مراجع رهبرو !!! يعني فکر میکنن که اون یکی دروغ میگه ؟! استغفرالله !!!
در هر حال عيدتون مبارک، نماز و روزه ها و طاعاتو عباداتتون قبول .. چه عيد شما يکشنبه بوده چه مثه ما دوشنبه ... 


پ.ن دو : رفتن زیر اولین و  آخرین باران نسبتا تند تابستان و گوش دادن به این آهنگ حس خوب وصف ناشدنی ای برام به ارمغان آورد ...

آهای دنیا نگام کن

ببین عاشق ترینم

تو عاشق های دنیا

کلام آخرینم ....

....................

نوشته شده توسط دختر قمي در 13:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم شهریور 1388

.....................................................................

آهاي تويي كه اومدي اينجا تا از حال و هواي من باخبر بشي..چيو ميخواي ببيني ؟

ديوونگيمو ؟ سادگيمو ؟ تنهايي هايي رو كه دلم نميخواد با هيچ كس قسمت كنم رو ؟!

برو و نخون .. برو و ناديده بگير اين پست رو .. اما بذار بنويسم ... بذار خالي بشم .. بذار گريه كنم... بذار اينجا خودم باشم.. با همه ي تنهايي هام ... با همه ي گناه هام...

زخمه ميزنم كه زخم نزنم ... حتي سيم هاي گيتار هم انگشت هامو همراهي نميكنن ...اما اينبار كوتاه نميام...با خون ميزنم... با تمام وجود و با گريه ميزنم و ميخونم  ...

نبسته ام به کس دل

 

نبسته کس به من دل

 

چو تخته پاره بر موج

 

رها رها رها من

 

ز من هر آن که او دور

 

چو دل به سینه نزدیک

 

به من هر آنکه نزدیک

 

از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی

 

نه باده در سبویی

 

که تر کنم گلویی

 

به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفته

 

در آسمان ابری

 

دلم گرفته ای دوست

 

هوای گریه با من

 

هوای گریه با من

-----------------------------------

اين پست رو بذار به حساب حال و هواي طوفاني امشب...

 آهاي تويي كه اومدي اينجا تا از حال و هواي من خبر بگيري ... خوبم .. بهتر از هميشه ...بيشتر از هميشه

فقط بذار به حساب خالي شدن بغض فروخورده اي كه بايد يك روز ميشكست و امشب اين بهانه بود...

ميدونم اين پست ديوانه وار ترين پست تاريخ وبلاگ نويسي است...اما چه آرومم كرد انگار..

-----------------------------------------------------

پ.ن 1: قبل از انتخابات بود كه حجاريان اومد قم... كاش نرفته بودم..كاش نديده بودمش..كاش باهاش صحبت نكرده بودم ...كاش دخترم خطابم نميكرد...كاش ازش فيلم نگرفته بودم تا مثل امروزي 1000 بار اون فيلم رو پخش نكنم و پا به پاي حرفاش گريه نكنم ...اعتراف كن اسطوره ي من...اعتراف كن ...من باور ميكنم كه تو هنوز هم ...


پ.ن2   :مرده شور اين كشورو ببرن با اين قانون وضع كردنشون !!

شوهر آینده ی من از سربازي معاف شد !! واقعا كه ! به جاي اينكه بگن مياييم اين امتيازو بتون ميديم كه بفروشين اين سهم و يا اينكه پولشو ميديم واسه جهيزيه دخترتون ميان شوهر منو معاف ميكنن ! به اون چه اصلا كه باباي من جانبازه و پسر نداره ! باباي من دخترشو بده ! جهازم بده ! سيسمونيم بده ! معافشم بكنه ؟! ببخشيدا اوشون كه ميخواد از در خونه ما بياد توو ميخواد چه غلطي بكنه اون وقت ؟! (حالا خداييش بچمون گناه داره بخواد سربازي بره ! D: )

نوشته شده توسط دختر قمي در 23:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم شهریور 1388

به بهانه دلتنگي هاي بچه گانه ي اين روزها...



نیمه شب از خواب میپری  /

تموم تنت عرق كرده  /

تختت سردتر از همیشه و تنت داغ و تب داره  /

روی تختت دست میكشی /

دنبال یه چیزی یا  شایدم یه كسی میگردی  /

هیچی نیست ...هیچ كسی هم نیست  /

سرفه میكنی ...بلند و بلند تر  /

میدونی كه كسی نیست كه از خواب بپره  /

روی تختت میشینی  /

انگشتاتو فرو میبری لای موهات  /

فقط صدای خس دار خودتو میشنوی /

نفس نمیكشی شاید یه صدای دیگه  /

مثه صدای نفسهای یكی دیگه به گوشت بخوره و آرومت كنه  /

ولی هیچ صدایی نیست /

سكوت توی گوشت سیلی میزنه  /

دلت بد جوری میگیره  /

میخوای با یه نفر حرف بزنی  /

لباتو از هم باز میكنی  /

همه حرفات توی بغض گلوت گیر میكنه  /

لباتو میذاری روی هم  /

دوباره روی تخت دراز میكشی /

سعی میكنی بخوابی  /

چشماتو روی هم فشار میدی ....... /

احساس میكنی یهو یه دست گرم پیشونیتو لمس میكنه  /

چشماتو باز میكنی .....باورت نمیشه .... اما خودشه  /

آره اون خودشه  /

با همون چشمای نگران ...با همون چشمای مرطوب .. /

میخوای لباتو از هم باز كنی اما اون دستشو میذاره روی لبات

-          تو باید استراحت كنی .خیلی تب داری

میخوای با تمام وجودت داد بزنی كه دلت واسش تنگ شده  /

نمیتونی ... نمیتونی  /

یه حوله خیس میذاره روی پیشونیت  /

عرقای سرد تنت رو خشك میكنه  /

یه لحاف گرم میكشه روت  /

آروم میشینه كنارت  /

تنشو به تنت میچسبونه

-          چقدر تو داغی ؟!!

دستشو میذاره روی سینت

-          سعی كن بخوابی

چشماتو می بندی /

از لای پلكای بسته ات قطره های گرم اشك میلغزه روی گونه هات  /

می ترسی همه اینا یه خواب باشه  /

با نوك انگشتای مهربونش قطره های اشكو از روی گونه هات پاك میكنه

-          تو داری گریه میكنی؟

میخوای لباتو باز كنی و داد بزنی ...آره .. گریه میكنم ...برای تو....برای بی رحمیت ...برای نبودنت....برای تنهاییم ... /

ولی نمیتونی /

طعم شیرین و دوست داشتنی لبای اونو روی لبات حس میكنی ..با تمام وجود! /

میترسی چشماتو وا كنی  /

ولی طاقت نمی آری  /

چشماتو باز میكنی  /

هیچی نیست !  /

هیچ كسی هم نیست ! /

دور تا دورت دیوار ...فضای تاریك اتاق ....یه تختخواب سرد و مبهم .....و سكوت ! /

فقط یه عطر آشنا به مشامت میرسه  /

شونه سمت چپت رو بو میكنی  /

عطر خودشه  /

آره اشتباه نكردی عطر خودشه

اما

اما هیچ اثری از اون نیست

و باز هم سكوت ...تنهایی...رخوت ...انتظار....

انتظار برای به حقیقت پیوستن

رویای شیرین شبانه !

----------------------------------------------------------

يكي از پست هاي حذف شده ي وبلاگم بود...

نوشته شده توسط دختر قمي در 22:44 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

سلام سبز ...

  چند وقتي بود كه دنبال بهونه بودم واسه شروع نوشتن و امروز اين بهونه پيدا شد ، بهونه اي كه همراه با يه عامل محرك واسه شروع نوشتن بود و اون هم شركت توي يه گردهمايي بود .

حضور براي اولين بار در جمع بچه هاي "انجمن نسيم انديشه" و "كنگره دانشجويان قمي و نقش وبلاگ نویسی در توسعه فرهنگی"  اين عامل محرك بود . درست برعكس اسمش كه يه كم قلمبه سلمبه ! است جمع خوبي بود و شايد به قول يكي از حضار معترض ! همه حرفي زده شد الا حرف مربوط به موضوع .

جالبي و شيريني اين گردهمايي براي من همون اول بود كه چشمم به بچه هاي ستاد افتاد ، واي كه چقدر دلم براشون تنگ شده بود كاش همشونو ميديدم ، بچه هايي كه ياد آور روزهاي پر اميد زندگي من هستن ، بچه هايي كه نه خودشون كه خاطره حضورم و حضورشون توي ستاد هيچ وقت از يادم نميره .

البته اينم بگم كه با ديدن آقاي فتحي به  شدتي شبيه به يك تسونامي! جا خوردم ! هميشه دوست داشتم ببينمشون ، چند ماهي هست كه يكي از پرو پا قرص ترين خواننده هاي وبلاگشونم و بسيار بسيار طرز تفكرشون رو ميپسندم ، خدا حفظشون كنه ..

امروز شايد كه ، نه،  حتما من كوچكترين عضو اين گرد همايي بودم و البته شايد هم يكي ار با تجربه ترين هاشون !! اما سكوت من به معني حرفي براي گفتن نداشتن نبود ، سكوت منو برده بود به ياد روزهاي وبلاگ نويسي ، به ياد روزهاي 200 تا كامنت ! به ياد بچه هايي كه تا پستي دير ميشد پدر مسنجر و ميل و كامنتو در مي آوردن ، ياد بچه هايي كه نديده دوستشون داشتم و دوستم داشتن ، ياد مصاحبه اي كه مجله X به عنوان وبلاگ نويس موفق نوجوان با من كرد و 2 صفحه از مجله شده بود عكس من و طعته و كنايه هاي دوست و فاميل وآشنا كه عكس دختر فلاني ... ، بماند ...

ياد اتفاقايي كه افتاد و باعث شد تا تمام كامنت هام و پاك كنم پست هامو يكي در ميون حذف كنم و خداحافظي كنم با دنياي نوشتن مجازي بازم جاي شكرش باقيه كه اين وبلاگو حذف نكردم ..اينم لطف خدا بوده حتما..

توي اين مدت طولاني كه نبودم خيلي بزرگ شدم ، خانوم شدم ، اجتماعي شدم يا خودموني تر بگم آدم شدم واسه خودم!!  انقدر كه تونستم يه دانشگاهو بپيچونم و كاري كنم كه رئيس دانشگاه دعوتم كنه به صرف چاي !!! و بگه كه از تعريفايي كه شنيده نديده ازم خوشش اومده ! لابد خوشش اومده كه حراستو به هيچي حساب نكردم خوشش اومده كه... بي  خيال ، نگم بهتره ! پس فردا بچه هاي مردم ياد ميگيرن گناهش ميوفته گردن ما !

خلاصه كه شيطنت هام زياد شده ! و خيلي وقتا كار دستم داده اما من بيدي نيستم كه به اين بادها بلرزم ! ثابت ميكنم ! هم به خودم ، هم به تو و هم به حراست دانشگاه !   و اين اثبات فقط اثبات حقه ، حق سبزي كه از من و تو گرفتند و حالا حتي طعنه هاي هاي بي دليلشان را هم نثارم ميكنند . خوشحالم كه من هم سهمي دارم ، از كشورم ، از خاكم ، از عشقم ، از نژادو اصل و نسب آريايي ام ،  و از سبز بودن ...

از اين به بعد همين جا مينويسم و ميگم چيزهايي رو كه تو اين مدت ديدمو شنيدمو نگفتم . چيزهايي كه تو هم بايد بدوني بايد بشنوي و بايد نظرتو بگي تا حساب كارم دستم باشه . بيشتر از همه چيز شايد از قم بگم . از اتفاقاتي كه توش مي افته ، از حرفايي كه پشت درهاي بسته اش زده ميشه و به خواست خدا همش به گوش من ميرسه و صد البته به خاطر حفظ جون ! احتمالا خيلي هاش هم فعلا ! نگفته ميمونه تا وقتش  ..  

 راستي تمام لينك هاي وبلاگ هم از نو شد ، يعني قبلي ها فرت ! و جديدها اپند شدند !

نوشته شده توسط دختر قمي در 23:26 |  لینک ثابت   •